آخیش!
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱۸  کلمات کلیدی:

امروز از آخر دومین امتحانمو دادم فیزیک بود.جاتون خالی!

دم معلم خوبمون گرم یه سوالایی داده بود آب خوردن!

برای اولین بار تونستم حلشون کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از مهدیه عزیز به خاطر تقلب بسی زیبای "توان" که به سمیرا رسوند تشکر ویژه میکنیم!

مردیم از خنده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 
سسسسسسسلللللللللللللللللللااااااااااااااااااااممممممممممممممم
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٢  کلمات کلیدی:

سلام به دوستان و آشنایان و باز دید کنندگان محترم.

از این که سالها در خدمتتان نبودیم پوزش میطلبیم.(:دی)

از این پس با عنوان "خاطرات یک دختر آب زیر کاه دبیرستانی" در خدمتیم.

فعلا با اجازه.


 
آب
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٢  کلمات کلیدی: آب

بیا به من نگاه کن

که آسمان پر ستاره ام

با من که گاه صاف و گاه

به زیر ابر پاره ام.

بیا به من نگاه کن

که آب صاف رودخانه ام

همیشه با شتاب می روم

پر از صدا,پر ازترانه ام.

بیا به من نگاه کن

به من که میچکم از

آسمان

به یاد غنچه ها و چوانه ها

به روی خاک میشوم

روان.

بیا تو هم پر از ستاره باش

پر از صدا,پر از ترانه باش

ببار مثل من از آسمان

بیاد غنچه و جوانه باش.

 

شعر از:افسانه شعبان نژاد


 
هواشناسی!!!!!!!!!!!
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی: her her

مردان قبیله ی سرخ پوست از رییس جدید میپرسند:آیا زمستان سردی در پیش است؟ رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت جواب میده:برید هیزم جمع کنین. بعد مسره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:امسال زمستون سردی در پیشه؟ هواشناسی:اینطور به نظر میاد.پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنن وبرای محکم کاری یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:شما نظر قبلی تون رو تایید میکنین؟هواشناسی:صد در صد!رییس هم به افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنن.بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:آقا شما مطمئن اید که امسال زمستون سردی در پیشه؟

هواشناسی:بذار اینطوری بگم سردترین زمستان در تاریخ معاصر!

رئیس: شما از کجا میدونید؟

پاسخ:چون سرخ پوستها دیوانه وار دارن هیزم هیزم جمع میکنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(باهاتون قهرم قهرقهربامن حرف نزن)


 
وصیت
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱  کلمات کلیدی: روز مرگ

اگر روزی مردم,

تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم.......................................................

بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه کند...............................

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم....................................

و آخر اینکه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم............................... .


 
نقش
ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢  کلمات کلیدی: شب

در شبی تاریک

که صدایی با صدایی در نمی آمیخت

و کسی کس را نمیدید از ره نزدیک

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگ کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر.

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید.

 

از میان برده است طوفان نقش هایی را

که به جا ماند از کف پایش.

گر نشان از هر که پرسی باز

بر نخواهد آمد آوایش.

 

امشب

بادو باران هردو می کوبند:

باد خواهد بر کند از جای سنگی را

وباران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید.

هر دو میکوشند.

می خروشند.

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده بر جا استوار,انگار با زنجیر پولادین.

کوه اگر بر خویشتن پیچد,

سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند

و نمی فرساید آن نقشی را که رویش کند در یک فرصت باریک

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک.


 
آن برتر
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٧  کلمات کلیدی: شب

به کنار تپه شب رسید.

با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست.

دستم را در تاریکی اندوهی بالا بردم

و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم

شهاب نگاهش مرده بود.

غبار کاروانها را نشان دادم

و تابش بی راهه ها

و بی کران ریگستان سکوت را

و او

پیکره اش خاموشی بود.

لالایی انندوهه بر ما وزید.

تراوش سیاه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آمیخت.

و ناگاه

از آتش نگاهش جرقه ی لبخندی پرید.

در ته چشمانش,تپه شب فرو ریخت.

و من,

در شکوه تماشا,فراموشی صدا بودم.

 (از همه معذرت می خوام که دیر کردمخجالت)


 
فوت
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٢  کلمات کلیدی: شب

روز تولد آمد از راه

آه!

یک شمع کوچک

یا شاخه گل

یک کادوی ارزان و ناقابل ندیدم

جای تمام دوستان خوب

                                     خالی!

از پله تنهایی یک سال دیگر

بالا پریدم.


 
← صفحه بعد